سلام . امروز یاد یه خاطره ای افتادم گفتم واسه شما هم تعریف کنم  . یادمه وقتی کلاس کنکورمی رفتم یه معلم داشتیم که حدودایه 21 _22 سالش بودو تو یکی از رشته های خوبه تهران درس می خوندو قیافه ی معمولی داشت ولی چون خیلی با نمک بود و سر کلاس حرفای بامزه می زد بیشتر بچه ها دوسش داشتن . اون زمان یه دوستی داشتم به نام هدیه که البته الانم هرازگاهی باهم تماس داریم .... هدیه خیلی دختر ساده و بی شیله پیله ایه و از بد روزگار اونموقع عاشق این پسره شد ٫ اونم نه از این مدل آب دو خیاریا از این مدلایی که وقتی پسره میومد سر کلاس هدیه یهویی چشاش میشد دریا و می شست ریز ریز گریه می کرد یا لرز میکردو فشارش می افتاد و من مجبورمی شدم ببرمش پایین بهش آب قندو شکلات بدم تا حالش جا بیاد حالا همه ی بچه ها حالو روزشو می زاشتن پای استرسی که واسه کنکور داره  تا اینکه پسره شماره ی موبایلشو به همه داده که اگه کسی اشکاله درسی داره ازش بپرسه اینم که از خدا خواسته راه به راه زنگ می زد و پسره هم که دستش اومده بود این دوسش داره برمی گشت می گفت : الان یه کم سرم شلوغه ساعت 12 شب زنگ بزن بیکار باشم بیشتر با هم حرف بزنیم . این طفلکی هم ساده می اومد به من می گفت : من که می دونم دوسم داره اگه نداشت که نمی خواست بیشتر با هم صحبت کنیم و ..... دیگه این رفتارای کج دارو مریز همین جور ادامه داشت تا آخرای سال که حدود یه ماه بیشتر تا کنکور نمونده بود وهدیه دیگه کارش از گریه گذشته بودو به غش و ضعف رسیده بود که یه دفه زد به سرش که باید برم بهش بگم عاشقشم ٫ منم خواهشو تمنا که تو رو خدا اینکارو نکن این پسرا همینجوریشم پررو هستن وای به حاله اینکه یکی بیاد بهشون بگه دوسشون داره و دیگه خدا رو هم بنده نمی شن . اونم پاشو کرده بود تو یه کفش که الا و بلا باید بگم . منم که آخره مرامو معرفت و دلسوزی یه کلام از دهنم در اومد که : تو خودت نگو من بعده کنکور زنگ می زنم بهش می گمخلاصه بعده کنکور فک می کردم هدیه دیگه یادش رفته که دیدم نخیر تلفن پشت تلفن که تو مگه قول ندادی بهش بگی من دوسش دارم پس چی شد ؟ منم هی امروز فردا می کردم بلکه بی خیال شه که نشد که نشد تا یه روز زنگ زدم به پسره . اونم رو حساب اینکه من شاگرد زرنگ آموزشگامون بودم سریع شناختو کلی تحویل گرفت و یه کم که درمورد کنکورحرف زدیم بهش گفتم : هدیه رو یادتونه ؟ پسره : نه کدوم هدیه ؟ من : دوستم دیگه همون که همیشه باهم بودیم ( حالا فیلمش بودا چون می دونستم تا حالا شونصد هزار مرتبه تلفنی با هدیه الکی به بهانه ی درسو کنکور حرف زده ) پسره : آهان یه چیزایی یادم اومد ! من : می خواستم بگم .... می خواستم بگم که از شما .... خوشش می یاد ( مردمو زنده شدم تا این حرفو زدم چون همیشه از این خاله زنک بازیا و واسطه گریا حالم بهم می خوره ) بعدشم گفتم : البته اون نمی دونه که من به شما تلفن کردمو اگه بفهمه ناراحت می شه ولی چون دیدم خیلی داره اذیت می شه و ممکنه از نظر روحی صدمه ببینه گفتم بهتره در جریان باشید ! پسره : راستش من قبلا یکی رو دوست داشتم ولی الان دیگه نه . من : مرسی که جوابمو واضح دادین . پسره : ولی از تو بعید بود یه همچین کاری بکنی ، دیگه هیچ وقت به خاطر هیچکس این کارو نکن ، برا خودت بد می شه و .... منم گفتم : آخه دوستمه نمی تونم نارحتیشو ببینم و .... بعدش زنگ زدم به هدیه و همه چی رو واسش گفتم . فردا شبش هدیه بهم زنگ زد که پسره تلفن زده گفته : یکی به من زنگ زد گفت نیلوفره اما اصلا صداش به نیلوفر نمی خورد و یه حرفایی در مورد تو زد که به نظرم همش دروغ بودو .... منم داشتم از حرص منفجر می شدم که فک کرده خیلی زرنگه که همچنان این طفلکو واسه خودش بزاره تو آب نمک بدونه اینکه هیچ دوستی رسمی باهاش داشته باشه و همینجوری الکی باهاش خوش باشه .... دیگه ورداشتم یه اس ام اس بهش زدم که چرا خودتونو به اون راه می زنین ؟ اگه نمی خواین با هدیه دوست شین برا چی بهش زنگ می زنینو اذیتش می کنید شاید از نظر خودتون منظوری نداشته باشید ولی وقتی می دونید اون دوستون داره درست نیست این رابطه رو ادامه بدید و .... از اون موقع به بعد هدیه می گفت دیگه اصلا تماس نگرفت و جواب تلفناشو هم ندادو به مرور هدیه به نبودش عادت کرد هر چند هنوزم گاهی می گه : یه وقتایی دلم می خواد برم وایسم جلو در آموزشگاه ببینمش . راستش الان که به اونموقع فک می کنم از این که یه روزی یه همچین کاره بچه گانه ای کردم خجالت می کشم .

پی نوشت : لارو پزشک عزیزم کامنتی گذاشتن مبنی بر اینکه رمز موفقیتم رو در افزایش بازدید کننده هام فاش کنم  و من در جواب ایشان و سایر دوستانی که کمابیش این سوال را ازم می پرسند باید بگم که به همین راحتی ها که نیست عزیزان من ، چندین مرحله دارد : 1 _ صبح به صبح کمی اسپند بالای سر کامپی جانتان دود بفرمایید تا از چشم بد دشمنان و حسودان محفوظ بماند  . 2 _ در اتاقی که کامپی جان در آن قرار دارد عود و شمع روشن بفرمایید . 3 _ دعای رونق الوبلاگ را از دعا نویس تهیه بفرمایید و قبل از طلوع آفتاب بخوانید و به چهار گوشه ی وبلاگتان فوت بفرمایید  . باشد که مقبول جهانیان بیافتاد ..... الهی آمین یا رب العالمین .

من رو می تونید  اینجا هم بخونید .