سلام

ما این چند روزه انقدر سرمون شلوغ بود بود بـــــــــود که خدا می دونه ... دیدین وقتی چند روز پشتِ هم مهمون داری خونه ت می چسبه به سقف !! آره دیدی خواهر ؟! خب الان خونه ی مام همونجوره ... همونجوره هم یعنی رو هواس . 

آقا من هی میگم مردمان این " یکی از شهرای شمالی " علاقه ی عجیبی به من دارن شماها باورتون نمیشه !! ... همینکه دیدن من یه چند هفته ایِ گذرم اونورا نیفتاده ، دو نفرشون به نیابت از کل شهر اومدن تهران که احیانا یه وقت گوش شیطون کر بوی جنگل و درخت و دریا یادم نره تـــی قــــوربان برممم .

از وسطای هفته طاهره خانوم و سمن اومدن تهران و یه عالمه خوشحالمون کردن ... آخه دومه مهر عروسی سپیده س و اینا هم می گفتن هر چی تو یکی از شهرای شمالی دنبال لباس مجلسیِ درستو درمون گشتیم چیزی پیدا نکردیم واسه همینم اومدن اینجا خریداشونو از اینجا بکنن .

وااای چقدر خوبه آدم تو خونه ش عروسی باشه ... از بس اینا ذوق و شوق داشتن و هول بودن ما هم ناخودآگاه هول کرده بودیم . ساسا که چند روز مرخصی گرفت رفتیم با هم چشم همه ی پاساژا رو در آوردیم اما هلاک شدیم تو این گرماها هلاک ... من که عاشق خریدم ولی این خریده عروسی یه چیزه دیگه س مخصوصانم وقتی می دیدم طاهره خانوم و سمن انقدر حساسیت به خرج میدن و دنبال بهترین چیزا می گردن دلم قنج می رفت . 

میگم چقدر لباس شب گرووونه ، ما که خودمون از اونجایی که خیلی وقته لباس شبامونو یا از اونور می فرستن یا میریم از رو ژورنال میدیم برامون بدوزن هیچ خبر از قیمتا نداشتیم . کلا تو مغازه فکمون می افتاد وقتی چشمون به این قیمتای نجومی می خورد ... یه لباس شب آشغال از اینا که هزار جور مونجوق و ملیله و گلو بلبل روش چسبوندن 200 تومن  ! دیگه اونقد گشتیم تا سمن یه پیرهن شیک و مناسب پیدا کرد .

بعدم که همش تفریح و پارک و ماشین گردی و رستوران ... یه شبم می خواستیم بریم فیلم " پستچی سه بار در نمی زند " که ساعت ۱۱ شب رفتیم بلیط بگیریم برا سانس ۲ تا ۴ که تموم کرده بودن ... آدم می مونه این ملت خواب ندارن که نصفه شبم نمی زارن ته مونده ی بلیط به آدمای متشخص و فرهنگی ای مثل ما برسه !! فقط بلیط واسه " پسر تهرونی " و یه چندتا فیلم خزو خیل دیگه مونده بود که اونم هرگززز ... وای من برم پسر تهرونی ببینم دیگه چـــــــی ؟! اصلا بگو مگه این پسر تهرونی دیدن داره ، هان ؟! چی اند بابا یه مشت پسره سوسول و بی کلاس حالا بازم اگه پسر شهرستونی بود یه چیزی ، میشد رغبت کرد یه نیم نگاهی بهش انداخت ( آره مادررر دروغگو )

(( خدمت همه ی پسران غیور این امت عرض کنم که این تیکه رو به شوخی پروندم ، بلند نشین بیاین تو کامنتدونیم دادو بیداد راه بندازینا ... خوبیت نداره آدم بره تو وبلاگ یه دختره مظلوم و بی زبون هوار هوار کنه ))

دیگه این دم دمای آخرم که داشتن می رفتن یه عالمه بهمون سفارش کردن که حتما عروسی بیاین و نکنه نیاین و از این حرفا مخصوصانم یه ریز به ساسا میگفتن چون می دونستن ( یعنی همه می دونن ) که زیاد حال و حوصله ی این شلوع بازی ها رو نداره ، طفلکی طاهره خانوم به خیال خودش واسه اینکه حتما بیاد بهش می گفت : ساسا جان نیای عروسیت نمی یایم . ساسا هم می گفت : یه چیزی بگید حداقل احتمال وقوعش باشه مثلا بگید عروسی بهشاد نمی یاید . طاهره خانومم می گفت : هر کی جای خودش ، تو جای خودت بهشادم جای خودش این خوشگل خانومم جای خودش ( منظور از خوشگل خانوم منم یه وقت با یکی دیگه اشتباه نگیرین نیشخند )

خلاصه که دومه مهر عروسی داریم اونم از نوع " یکی از شهرای شمالیش " که دیگه هر کی ندونه من یکی خوب می دونم این ملت تو عروسیاشون چه جانفشانی هایی می کنن ... حالا باید ببینیم میشه این ساسا رو راضی کرد پاشه بیاد ، آخه اگه ساسا نیاد بهشادم نمی یاد بعد اونوقت من اونجا بی یارو یاور می مونم .