سلام

فکر کنم سالها قبل از میلاد مسیح بود که گلاره جان به یه بازی دعوتم کرد . واقعا نمی دونم چرا تو این وبلاگستان انقدر دیر به همه جا و همه چی میرسم (!!!) ... اونقدر انجام این بازی رو لفت دادم که گلاره خداحافظی کردو از وبلاگستان رفت ولی من بهش گفته بودم این بازی رو انجام میدم و از اونجا که سرم بره حرفم یادم نمی ره الان می خوام به عهدم وفا کنم ... بعدم چند روز پیش روشنک جان به بازیه " قانون " دعوتم کرد که اونم به روی چشم همین الان می انجامم . کلا پست جالبیه بازی اندر بازی ... 

خب بازی گلاره به این صورته که یه سری سوال رو باید جواب بدم ( چقدرم این سوالا سخت بود )

۱) تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین و بفهمین که همه چی خوابه و تموم میشه ؟ حالا اگه امروز یکی بگه همه ی این دنیایی که دارید لمس میکنید و می بینید با همه ی اتفاقاتش فقط یه خوابه شما با وجود اینکه نمیدونین تو بیداری ، تو دنیای واقعی چی انتظارتونو میکشه باز دوست دارین بیدار شین ؟ به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه میشین ؟ قشنگتر از الان یا ... ؟

صد در صد ترجیح میدم بیدار شم ، دنیای خواب هر چقدرم زیبا باشه اما به هر حال تصویره دنیایِ واقعیه یعنی ماهیتِ دنیای خواب اصالت نداره و به نظره من خوده اشکال خیلی قشنگتر و قابل لمس تر از تصویرشون هستن .  

2) اگه قرار بود همه‌ی دنیا و فلسفه‌ی زندگی رو تو یه تصویر نشون بدین چی می‌کشیدین ؟

يه تك درخت سبز و سربلند وسط یه دشت .

3) قشنگ‌ترین آرزو و رؤیای بچگی‌تون چی بوده ؟ 

دوست داشتم خیلی معروف بشم انقدری که همه ی دنیا بشناسنم .  

4) اگه الان میتونستین به همه ی مردم دنیا یه صفت یا توانایی بدین بهشون چی میدادین ؟

توانایی کنار اومدن با واقعیت ها رو می دادم و اینکه تا جای ممکن به خودم و دیگران بفهمونم که واقعیت های زندگی بر اساس علایق ما شکل نمی گیرند پس تنها کاری که منه نوعی می تونم در برابر حقایق تلخ انجام بدم پذیرششون هست ... پذیرش واقعیت های عینی خیلی ساده تر از یه عمر زندگی کردن با واقعیت های خیالی و ساخته گیه ( البته تو پرانتز اینم بگم که پذیرفتن با تسلیم شدن خیلی متفاوته ) 

۵) بزرگترین تفاوت زن و مرد از نظر شما ؟

مردا همیشه دو دو تاشون میشه چهارتا ولی همین دو دوتا برا زنا گاهی میشه پنج تا یا بیشتر یا خیلی کمتر ... مردا ذاتا سیستم حسابگری دارن حالا تو هر زمینه ای که میخواد باشه باشه ، فرقی نمی کنه ( کلا مخلوقاته جالبی هستن  ) 

6) اگه قراربود یه کلمه رو از لغت نامه ی زندگی حذف کنین , اون کلمه هه چی بود ؟

دروغ

7) کسی که بخواین ملاقاتش کنین ؟

دکتر شریعتی ، امیر کبیر و همه ی کسایی که دوسشون دارم و متاسفانه امروز دیگه نیستن . 

8) اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین یه سوال ، فقط یه سوال ( هرسوالی در هر موردی ) بپرسین و قرار باشه به این سوالتون جواب داده بشه چی می پرسین ؟

چرا خداوند انسان ها را با سطوح طبقاتی مختلف آفرید ؟؟!! 

۹) اگه قرار باشه برا همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمیدارین ازش ؟

دفتر خاطراتامو .

10) قشنگترین جمله یا بیت شعری که خیلی بهش معتقدین ؟

الف ) توانا بود هر که دانا بود ... ب ) هی فلانی زندگی شاید همین باشد ... ج ) بر روی نرده ها نوشته بود به بنفشه ها دست نزنید اما باد خواندن نمی دانست . 

11) اگه قرار بود اولین شناسنامه رو شما تنظیم کنین به جز اسم و فامیل و نام پدر و این مدل اطلاعات ترجیح می دادین چه گزینه هایی بهش اضافه بشه ؟

تاریخ عاشقی ...

12) به نیمه ی عمرتون می رسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید واسه خودتون انتخاب کنین چی انتخاب می کنین ؟

اسمه به این قشنگی رو عوض کنم چی به جاش بزارم که خدا رو خوش بیاد آخه  ؟! اما جدی اسممو خیلی دوست دارم و مطمئنا اگه انتخاب اسممو به عهده ی خودم بزارن دوباره همین نیلوفرو انتخاب می کنم منتها اگه اجبار باشه که نه الا و بلا باید یه اسم دیگه ای انتخاب کنی میزارم " نگار " ... ( میبینین ، تو همین مایه های اسمِ خودم دست به انتخاب می زنم یه دفه از" بتول " نمی پرم به " بتی " )

13) با "ماوس" ، "درخت" ، "سیاست" یک جمله بسازید ؟

من ماوس و درخت و سیاست را دوست دارم ... ( جمله رو !!!! )

====================

حالا بازی دوم ... مضمون بازی روشنک به این صورته که : اولین بار چطور با قانون مواجه شدین ؟

تو حیاط خونه ی مادربزرگم ( مامانِ مامانم ) یه درخت " مو " یِ بلند و بزرگ بود ... بچه که بودم می رفتم از پنجره ی آشپزخونه ی طبقه ی دوم آویزون میشدم و برگاشو تند تند می کندمو قرچ قرچ می جوییدم ... خیلی ترش و خوشمزه بود ... از اونجا که مادربزرگم خیلی به این درخت و گلو گلدوناش حساسیت داشت همچین راضی نبود من هر دفه که میرم اونجا به درختش شبیخون بزنم ولی چون خیلی دوسم داشت هیچ وقت هیچی بهم نمی گفت تا اینکه یه بار مامانم دعوام کرد که دیگه حق نداری به اون درخت نزدیک بشی ... تو همون عالم بچگی این شد برام یه قانون که دستمو از درخت موی مادربزرگم کوتاه کنم و فقط از دور با حسرت به برگای خوشمزه ش نگاه کنم  ولی از اونجا که از همون دوران طفولیت خیلی حرف گوش کن و ذلیلِ قانون و مقررات بودم تا که چشمِ بقیه رو دور می دیدم می رفتم سر وقتِ درخت بیچاره و تلکه ش میکردم ... از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون اتفاقا این دزدکی خوردن خیلی ام بیشتر بهم می چسبید ... یادش بخیر چه روزایی بود .

خب تموم شد ... دیگه بــــازی ای نبود ؟؟!! جونِ نیلوفر هر کی بازی ای مازی ای چیزی ازم طلبکاره بیاد بگه ها ... من که خودم یه سر دارمو هزار سودا بدهکاری هام یادم نمی مونه . تازه چند روز پیشم داشتم آرشیوه اون یکی وبلاگمو نگاه می کردم، دیدم ای بابا نزدیکِ ۲ ماهه از تولدش میگذره و من پاک فراموش کردم ، اما اشکال نداره وبلاگای من مثل مادرشون بزرگوارن و حواس پرتی هایِ مادر محترمشونو می بخشن ... به هر حال زندگی با طعم خوشبختی جان تولدت با تاخیر مبارک مادررر  .