خسته شدم
سلام
یعنی من غلط کردم گفتم دو روز برم ساسا رو به کار بکشم ! نمی دونم این دختر کی اومد وبلاگمو خوندو از نقشم باخبر شد که اینجوری کمر به نابودیِ من بست ، کشت منوها کشــــــت . مگه گذاشت یه دقیقه بشینم همش پاشــــــــو ، چقدر تنبلی ، خونه ت رو هواس ، بیخیالــــی و ... !! به یه روزیم انداخت که نمی دونستم چجوری از اونجا فرار کنم بیام تهران .
اولش که رسیدیم شمال ساعت حدودای 5 صبح بود و ساسا دقیقا دو ساعت تموم غر زد که چرا اینجا انقدر کوچیکه !! هر چقدرم بهش می گفتم که برا یه نفر خوبه ، مهمونی که نمی خوام توش بگیرم و ... زیر بار نمی رفت که نمی رفت ، می گفت : من اگه با باباینا اومده بودم نمی زاشتم اینجا رو بگیری ، خونه باید بزرگ باشه بشه توش نفس کشید . به جانِ خودم چند روز رفت و اومد فقط غر زد حتی تو خوابم غر می زد که رفته برا من خونه گرفته
!! بعدم از دانشگاه که می اومدم هنوز پامو نزاشته تو می گفت : نیلوفر لباساتو در نیار ، روسری سرت کن بریم خرید ... به خاطر یه رومیزی از این مدل بافته ها که تازه مد شده از بالا تا پایینِ شهرو گشت ، هر چی ام می گفتم : ساسا ول کن اینجا اصلا نداره ! می گفت : مگه میشه نداشته باشه . دیگه انقدر گشتیمو گشتیم تا وقتی من جونم به یه نخ بند بود اون رومیزیه رو پیدا کردیم خدا رو شکررر .
واسه یه میزو صندلی که بابام n بار سفارش کرده بود وسایل بزرگو خودتون نخرید بزارید من بیام که اصلا بگو بابا جان به کی میگی آخه ؟! این ساسا رو نمی شناسی ؟! حرف گوش بده س اصلا ؟! منو کشیده تمام مبل فروشی های شهرو تو اون گرما گشته آخرشم هیچی به هیچی فقط تونستیم میزه رو بخریم ، از یه صندلی ام هر دوتامون خوشمون اومد که اونم یحتمل عتیقه ی لوئی پانزدهم فرانسه بود که قیمتشو گذاشته بودن 260 تومن ! فکر کنید یه صندلیه تک 260 تومن ! ... حالا همه ی این گشت و گذارا به کنار وقتی که می اومدیم خونه تازه اول گرفتاری بود . جای همه چی رو عوض میکرد بعد به من گفت : نیلوفر پاشو ... منم می گفتم : خونه ی خودمه ، می خوام همینجوری باشه ، چیکار داری تو ؟! می گفت : پاشو تنبلی نکن . منم انقدر بهم فشار اومده بود که گفتم بزار هر کاری می خواد بکنه ، خودم پاشدم رفتم جلو آیینه قدی نوار گذاشتمو شروع کردم تمرینای کلاس رقصمو انجام دادن که برگشته میگه : تقصیر خودتم نیست ، منم اگه یه خواهری داشتم همه ی کارامو می کرد می زدم می رقصیدم
.
دیگه وسط اونهمه ریاضت کشی عزیزم لطف کرد یه رخصتی داد بریم رستوران . اونجا یه رستورانی داره به نام " ت " ( نهایت استعداده اختصاری کردنه اسما رو تو اسم این رستوران به کار بردم
) که تا جایی که من می دونم تنها رستورانِ سلف سرویسیِ اونجاس . اون شب بعد از دو روز زجر کشیدن به ساسا گفتم : شام بریم " پیتزا پیتزا " ، که گفت : نه همیشه می ریم اونجا بریم یه جای جدید و رفتیم همین رستوران " ت " ببینیم چیه که انقدر ازش تعریف می کنن ... واااای واااای نمی دونین وقتی اولین لقمه رو گذاشتم تو دهنم چه حالی شدم یعنی کیفیت غذا مساوی بود با آشغــــــــــــــال ... اونهمه غذا کشیده بودیم همش مونده بود رو دستمون و مجبوری خودمونو با ژله و کارامل و سالاد و نوشابه سیر کردیم ، رفتنی ام که می خواستیم بلند شیم ساسا گفت : نیلوفر خیلی زشته همه ی غذاهامون مونده رو میز . گفتم : وایسا ... و گارسونه رو صدا زدم شروع کردم زدن تو سر مال . انقدر به گارسونه بیچاره گفتم غذاهاتون اصلا کیفیت نداشت و ادویه نداشتو فقط مزه ی گوشت می داد ، که بنده ی خدا گفت : مسئله ای نیست از غذا راضی نبودین می تونین برید پولتونو پس بگیرین که ساسا گفت : نه خیلی ممنون، ما به خاطر رستوران خودتون می گیم که هر چقدر کیفیت بالاتر بره مشتری هم بیشتر جذب میشه و ... از رستوران که اومدیم بیرون به ساسا گفتم کاش رومون میشد می رفتیم پولمونو پس می گرفتیما !!
خلاصه که غیر از وسائل تزئینی که از تهران آورده بودیم و چند تا تیرو تخته هیچی نتونستیم بخریم البته ساسا می گفت : بمونیم تا آخره هفته ... اما من گفتم : ساسا جان خودت میخوای بمونی تنهایی بمون ، من می رم ... الانم که اومدم تهران خودمو وزن می کنم می بینم 1 کیلو لاغر شدم البته زیادم بد نشد چون دیگه کمتر تو بدنسازی پایین بالا می پرم بلکه اون چند مثقال چربی ای که دارم آب شه .