قرار فرهنگی
سلام
من چون طاقت ندارم حرف آخرو اول می زنم " خدااااااا بودا یعنی خدا " ... با بیتا به زور خودمونو کنترل کردیم دو ساعت مثل دو عدد انسانِ متشخص و متین و باوقار نشستیم سرجامون ... فکر کنین از زوره درمونده گی هر چی انرژی تو دست و پا و کمرمون جمع شده بودو خالی کردیم تو صدامونو حالا جیغ نکشو کی بکششششش ... منم که کنترل نشده جیغ می کشیدم از نوع بنفش
.
ویولت جانمم مثل همیشه شیـــــــــک باکلاس خوشتیپ مهربون ، نمی دونین چه جیگری شده بود
بعد تازه اولش که با بیتا رفته بودیم ، همینجور بیرون سالن وایساده بودیم که یه خانومه خوشگلی اومد گفت : ببخشید شما نیلوفری ؟ ( اینجا من احساسِ معروفیت بهم دست داد در حده سوپر استاری ) من : بله . خانومه : من مارپلم ( یکی از خواننده هام ) ... دیگه بعد از کلی ذوق و خوشحالی گفت : از رو رنگ موهات شناختمت ... داخل سالنم وسطای کنسرت که خیلی شلوغ پلوغ بود داشتم یواشکی با موبایلم عکس مینداختم که یه آقایِ خیلی محترمی اومد بالا سرم و دستور داد که موبایلتو غلاف کن وگرنه می گیرمش ( هه بچه می ترسوند ، عمره گوش دادنم به ۱۰ دقیقه هم نکشید ) .
تهشم که دیگه هیچ جونی واسه منو بیتا نمونده بود رفتم پیش ویولت و قرار بود همه ی بچه ها جمع بشن برن شام بیرون که متاسفانه من چون برا امشب ساعت ۱ بلیط داشتم واسه شمال نتونستم بمونم ... خیلی دلم می خواستا ولی هر چی پیش خودم حساب کتاب کردم دیدم جور در نمی یاد ، آخه ساعت یه ربع به ۱۰ بود و تا بچه ها جمع میشدن میشد ۱۰ و تا برن یه جایی رو پیدا کنن و شام بخورن میشد ۱۲ ... فکر کنم همین الانم همشون تو رستوران باشن ( خوش به حالشون واقعا ) .
خلاصه که خیلی شب خوبی بود خیلی ... فقط اینکه از همه ی دوستانی که قرار بود در پایان کنسرت همدیگه رو ببینیم و نشد که بیشتر وایسم ببینمشون معذرت می خوام ... نمی خواستم بدقولی کنم ولی این هفته امتحان پایان ترمِ همون دوتا درسِ عمومیه کذایی رو دارم واسه همین مجبورم از امشب برم شمال بلکه اونجا بشینم دو کلمه درس بخونم پاس شه بره پی کارش ... برام دعا کنین و مواظب خودتون باشید . فعلا بای .